شعر را زندگی کن
خلوتی با اقبال لاهوری

بخش ۸۷ - سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید

زبور عجم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسیدجلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید
۲
سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذروای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید
۳
کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرامهر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید
۴
ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودیدر دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth