خلوتی با اقبال لاهوری
بخش ۹۷ - جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است
زبور عجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد استولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است
۲
شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهیدلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاد است
۳
رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مستکه حرف دلبران دارای چندین محمل افتاد است
۴
یقین مؤمنی دارد گمان کافری داردچه تدبیر ای مسلمانان که کارم با دل افتاد است
صفحهٔ ۱ از ۲