خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۴۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سمکه بنوشت آن مه بیکیف دعوت نامهای پیشم
۲
روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندربدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم
۳
یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانیکه شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم
۴
همه مستیم ای خواجه به روز عید می مانددهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم
صفحهٔ ۱ از ۳