خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به شبنم صبح، اینگلستان، نشاند جوش غبار خود را عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را
۲
ز پاس ناموس ناتوانی چو سایهام ناگزیر طاقتکه هرچه زین کاروان گران شد بهدوشم افکند بار خود را
۳
به عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش و کم ز غفلتتو گر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمار خود را
۴
ز شرم مستی قدح نگون کن، دماغ هستی به وهم خون کنتو ای حباب از طرب چه داری پر از عدم کن کنار خود را
صفحهٔ ۱ از ۳