خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۴۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اشک از مژگان در این ویرانه نشکست و نریختخوشه خشکی داشت اینجا، دانه نشکست و نریخت
۲
زیرِ گردون صدهزاران سر به باد فتنه رفتکهنهخشتی زین ندامتخانه نشکست و نریخت
۳
در کشاکشْ اقتدارِ ارّهٔ اقبالِ دهراینقدرها بس که یکدندانه نشکست و نریخت
۴
آه از آن روزی که استغنای غیرتزای عشقخاک صحرا بر سرِ دیوانه نشکست و نریخت
صفحهٔ ۱ از ۳