شعر را زندگی کن
خلوتی با بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۴۱۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بس که از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخترنگ از روی چمن چون باده از پیمانه ریخت
۲
حسرت وصل تو برد آسایش از بنیاد دلپرتو شمعت شبیخونی درین ویرانه ریخت
۳
فکر زلفت سینه‌چاکان را ز بس پیچیده استمی‌توان از قالب این قوم خشت شانه ریخت
۴
خاک صحرا موجِ مِی‌ شد از تپیدن‌های دلچشم‌ مستت‌ خون‌ این‌ بسمل عجب‌ مستانه ریخت
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth