خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۴۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شوخیانداز جرأتها ضعیفان را بلاستجنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست
۲
آخر از سَرو ِ تو شور ِقمری ما شد بلندجلوِهٔ بالابلندان خاکساران را عصاست
۳
اینقدر کز بیکسی ممنون احسان غمیمبر سر ما خاک اگر دستی کشد بال هماست
۴
عرض حال بیدلان راگفتگو درکار نیستگردش چشم تحیر هم ادای مدعاست
صفحهٔ ۱ از ۳