خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۲۰
باب پنجم در عشق و جوانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان:
۲
در چشم من آمد آن سهیسرو بلندبربود دلم ز دست و در پای فکند
۳
این دیدهٔ شوخ میکشد دل به کمندخواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
۴
شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد. برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده. دشنام بیتحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بیحرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود:
صفحهٔ ۱ از ۱۱