خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۶۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل از ندامت هستی، مکدر افتادهستدگر ز یأس مگو خاک بر سر افتادهست
۲
در این بساط، تنزه کجا، تقدسکومسیح رفته و نقش سم خر افتادهست
۳
مرو به باغ که از خندهکاری گلهادر این هوسکده رسم حیا برافتادهست
۴
فلک شکوه برآ، از فروتنی مگذربلندی سر این بام بر در افتادهست
صفحهٔ ۱ از ۳