خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۸۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا ز حسن او گلستان تماشا رنگ داشتحیرت از آیینهام دستی به زیر سنگ داشت
۲
یاد آن عیشی که از نیرنگ جولان کسیگرد من در پرده چون صبح بهاران رنگ داشت
۳
تا نفس بال فغان زد رنگ صحرا ریخت دلعمرها این شمع خامشکلبهام را تنگ داشت
۴
کامرانیها بلا شد ورنه از بیحاصلیدست برهم سودهٔ من دامنی در چنگ داشت
صفحهٔ ۱ از ۳