شعر را زندگی کن
خلوتی با بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۹۰۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخکه به‌گرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ
۲
شده خلقی آینه‌ دار دین به غرور فطرت عیب‌ بینسر و برگ دیده‌وری‌ست این‌که ز خال می شمرند رخ
۳
به تسلی دل بی‌صفا نبری زموعظه ماجراکه ز آب سیل گزک دود به سر جراحت پر وسخ
۴
چه سبب شد آینهٔ طلب‌ که دمید این همه تاب و تبکه‌ پر است از طرب و تعب سر مور تا به پر ملخ
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth