خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۹۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتدبه خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد
۲
خوش است ناز تجرد به دیدهها نفروشیخجالت است که عیسی نظر به سوزنش افتد
۳
غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهمکه انفعال طبیعت به فکر رفتنش افتد
۴
درین محیط رسد موج ما به منصب گوهردمی که نوبت دندان به دل فشردنش افتد
صفحهٔ ۱ از ۳