خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۰۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بهار صبح نفس زین دو دم بقا که نداردبهکارگاه فضولی چه خندهها که ندارد
۲
بلند کرده دماغ خیال خیرهسریهاهزار بام تعین به یک هواکه ندارد
۳
ز دستگاه تو و من درین قلمرو عبرتبه ما چه میرسد آخر برای ما که ندارد
۴
فریب محفل هستی مخور که این گل خودروز رنگ و بو همه دارد مگر وفاکه ندارد
صفحهٔ ۱ از ۳