خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۱۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همه راست زین چمن آرزو، که به کام دل ثمری رسدمن و پرفشانی حسرتی، که ز نامه گل به سری رسد
۲
چقدر ز منت قاصدان، بگدازدم دل ناتوانبه بر تو نامهبر خودم، اگرم چو رنگ پری رسد
۳
نگهی نکرده ز خود سفر، ز کمال خود چه برد اثربرویم در پیات آنقدر که به ما ز ما خبری رسد
۴
شرر، طبیعت عاشقان، به فسردگی ندهد عنانتب موج ما نبری گمان، که به سکتهٔ گهری رسد
صفحهٔ ۱ از ۳