شعر را زندگی کن
خلوتی با بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۱۳۷۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
حسرت زلف توام بود شکستم دادندوصل می‌خواستم آیینه به دستم دادند
۲
بیخود شیوهٔ نازم که به یک ساغر رنگنُه فلک گردش از آن نرگس مستم دادند
۳
دل خون‌ گشته‌ که آیینهٔ درد است امروزحیرتی بود که در روز الستم دادند
۴
صد چمن جلوه ببالد زغبارم تا حشرگه به جولان تویی رنگ شکستم دادند
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth