خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر گاه که از مهر به کین میل تو بیش استاول نمک سینه ی ما باش که ریش است
۲
معشوق در آغوش و مرا آیینه در کفاز بس که دلم شیفته ی زشتی خویش است
۳
زندان بود آمیزش آن کز ره عادت در کشمکش صحبت بیگانه و خویش است
۴
دانم که شفیق اند طبیبان همگی، لیکمرهم که نه معشوق نهد دشمن ریش است
صفحهٔ ۱ از ۲