شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۶۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
می مغانه که از درد شور و شر صاف استبه محتسب ندهی قطره ای که اسراف است
۲
امام شهر ز سرجوش خم نپرهیزدنزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است
۳
مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجبکه شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است
۴
لباس صورت اگر واژگون کنم، بینندکه خرقه ی خشنم جامه ی طلا باف است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth