خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا خط به گرد آن لب شیرین شمایل استابر میان عیسی و خورشید حایل است
۲
از گل چه گونه پای به اندیشه بر کشمکاندیشه این چه در ره او، پای در گل است
۳
از کفر عشق باز ندارم که روز حشرآموزگار کفر من است آن که سائل است
۴
در ملک عشق کس نشناسد غم معاشسنگ و سفال کوجه ی ما پاره ی دل است
صفحهٔ ۱ از ۲