خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کوی عشق است این که در هر گام صد عاقل گم استتا قیامت جان فراموش است و این جا دل گم است
۲
خود چه راه است این که در صد سال یک منزل نیافتآن که در هر نیم گامش طی صد منزل گم است
۳
لذت جان دادنم بنگر که در روز جزاننک قتلم در هجوم لذت قاتل گم است
۴
یار در دل هست اگر دل نیست ایمن گو مباشکعبه گر محمل نشینم نیست از محمل گم است
صفحهٔ ۱ از ۲