خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از نور یار چون نفسم خانه روشن استبیرون برید شمع که کاشانه روشن است
۲
نازم به فیض عشق که در خانقاه و دیر چشم و چراغ شمع به پروانه روشن است
۳
از حسن دوست دم به دم اسرار گفتن استهر چند قدر گوهر یکدانه روشن است
۴
صد شمع سوختم که خرد پیش بر دمدپنداشتم که دیده ی فرزانه روشن است
صفحهٔ ۱ از ۲