شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۱۲۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گر شوم صد سال محروم از نگاه روی دوستدیده نگشایم مگر وقتی که آیم سوی دوست
۲
تا قیامت هر سر مویم جدا در خون تپدگر به آرامم نباشد رخصت از سرکوی دوست
۳
ای مسیحا زانو از لطفم به زیر سر منهعهد این شوریده سر مشکن به خشت کوی دوست
۴
از کمال خرمی عاشق نگنجد در کفنگر نسیمی آید و گوید که دارم بوی دوست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth