خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هوش اگر ناخن زند بر دل شراب ناب هستور سبو از می تهی گردد خمار و خواب هست
۲
ای که گویی باعث غم خوی غمگین روی باشغم ز بی باکی ندارم ورنه خود اسباب هست
۳
گر نمی ارزم به وصلت ز آرزو منعم مکندر دل عاشق هزاران مطلب نایاب هست
۴
از خیالت هر شبم بام در دل روشن استماه گو طالع مشو در کوی من مهتاب هست
صفحهٔ ۱ از ۲