خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دل ز رفتن جانم چه عیش هاست، که نیستنکرده جای غمش صد صفا هاست، که نیست
۲
مرا ز چشم تو هر شیوه ای که باید هستهمین نهفته نگه های آشناست، که نیست
۳
ز فتنه های جمال تو هر که بود رمیدکنون رمیده ز حسنت همین حیاست، که نیست
۴
دلی که چشم تو بیمارش از کرشمه نکردبه ناز بالش غم تکیه اش سزاست، که نیست
صفحهٔ ۱ از ۲