خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کوی عشق است این که مرغ سدره، این جا، پر گذاشتخوشدلی آمد که تاج غم ربا بر سر گذاشت
۲
عقل دل را در ره عشق رهبر شد، ولیتیز بینی کرد و در اول قدم رهبر گذاشت
۳
آمد از شهر ازل با عالمی هوش و خردبی وفا دل در عنان برتافتن اکثر گذاشت
۴
دل گشای خویش را سنجید با دل بستگیزان کلید این جا شکست و قفل بر در گذاشت
صفحهٔ ۱ از ۲