خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۶۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آری ستیزه می کن تا من همیستیزمچندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم
۲
از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتیوالله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم
۳
ای دولت مصور پیش من آر ساغرزودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم
۴
هر لحظه روت گوید:« من شمع شب فروزم»هر لحظه موت گوید:« من ناف مشک بیزم»
صفحهٔ ۱ از ۳