خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گره در کام دل از بخت زبون نگشایدگره از رشتهٔ ما سحر و فسون نگشاید
۲
سینه بر تیغ مزن، یک نگه از دوست طلبکه ز هر موی تو صد چشمهٔ خون نگشاید
۳
آن که می کفت منم کار فروبسته گشایاینک آورده ام عقده، کنون نگشاید
۴
چشم بر ناوک آنیم که آهوی حرمبه کمان آید و بر صید زبون نگشاید
صفحهٔ ۱ از ۳