شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۲۱۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چه مهربان به سفر شد، چه تند قهر آمدفرشته ای بشد و فتنه ای به شهر آمد
۲
کرشمه ای که دگر ناخنی رساند بازگشود گریهٔ تلخ و هزار نهر آمد
۳
قیاس کن که چه آبم رود به جوی حیاتکه گاه گریهٔ شادی ز دیده زهر آمد
۴
به شومی دل از عافیت رمیدهٔ منز کوه و بادیهٔ آوارگی به شهر آمد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth