خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر چند دست و پا زدم آشفته تر شدمساگن شدم ، میانهٔ دریا کنار شد
۲
جز با گریستن مژهٔ در جهان نبودآن همه ز حرص دیدهٔ من ناگوار شد
۳
عرفی بسی ملاف که بر چرخ تاختممردی کنون بتاز که بختت سوار شد
صفحهٔ ۱ از ۱