خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
که دست در خُمِ مِی زد، که خون ما جوشیدکه برفروخت که درچشم ما حیا جوشید
۲
هزار آبله از هر نفس فروریزدچنین که از ته دل تا لبم دعا جوشید
۳
ترانهٔ که چمن را به خون گرم گرفتکه ناگذشته بر او سینهٔ صبا جوشید
۴
کرشمهٔ که بر اصحاب درد می باردکه خون گرم شهیدان هزار جا جوشید
صفحهٔ ۱ از ۲