خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نگرفتم از تو جامی، سرم این خمار داردبه ره تو دیر مردم، دلم این غبار دارد
۲
به بهانهٔ ترحم ، نکشی مرا ، وگرنهسر خون گرفتهٔ من، به بدن چه کار دارد
۳
دل تنگ عیش مارا، که شمارد از صبورانکه هزار زخم دندان، جگرش نگار دارد
۴
سخنم از آن نباشد، بر اهل عیش روشنکه چو باد کوچهٔ غم، نفسم غبار دارد
صفحهٔ ۱ از ۲