شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۲۶۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز ننگ عافیت بازم دل شرمنده می سوزدنه از دل گریه می جوشد، نه بر لب خنده می سوزد
۲
چراغ روشن است ازعشق او درمجمع هستیکز آواز فروغش می گدازد بنده، می سوزد
۳
نه تنها عشق سوزد، ساکنان ملک هستی رادر این توفان آتش، رفته و آینده می سوزد
۴
مکن بر عزت خود تکیه، عرفی، شرط عشق است اینکه اکثر آبروی گوهر ارزنده می سوزد
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth