شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۲۷۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هر جا که هست او غمزه زن، آن غمزه آیین می برددل می دهد، جان می چکد، سر می رود، دین می برد
۲
از وعده گاه وصل او، هر شام تا غمخانه امآرام در خون می تپد، امید تمکین می برد
۳
کز باد عیش آباد وصل، آمد نسیم مژده ایکز خون دل گل می دهد، وز روی غم چین می برد
۴
گر یار شادی هست دل، هر گه که نامش می برمبهر چه غم را هر زمان، صد گونه نفرین می برد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth