خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسی در کوفتم تا یک خبر از می فروش آمدعجب کز آبروی سرو من یک دل به جوش آمد
۲
به میدان شهادت می برند اینک به صد ذوقمبشارتها که از خاک شهیدانم به گوش آمد
۳
ازین عهد شباب تیزرو آسایشی بستانکه امشب یأس میآید اگر امید دوش آمد
۴
دل شوریدهای دارم که هر گه بهر تسکینشنصیحت را فرستادم پریشان و خموش آمد
صفحهٔ ۱ از ۲