خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۵۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حسرت مخمورم آخر مستی انشا میشودتا قدح راهی است کز خمیازهام وامیشود
۲
جز حیا موجی ندارد چشمهٔ آیینهامگرد من چندان که روبی آب پیدا میشود
۳
بس که دارد بینشانی پرده ناموس مندر نگین نامم چو بو در گل معما میشود
۴
لب گشودن رشتهٔ اسرار یکتایی گسیختنسخه بیشیرازه چون شد معنی اجزا میشود
صفحهٔ ۱ از ۵