خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۷۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرشمیخورد آب از صفای خود زبان خنجرش
۲
آنکه چونگل زخم ما را در نمک خواباند و رفتچون سحر شور تبسم میچکد از پیکرش
۳
بعد مردن هم مریض عشق بیفریاد نیستگرد مینالد همان گر خاک گردد بسترش
۴
بحر نیرنگی که عالم شوخی امواج اوستمیدهد عشق از حباب من سراغ گوهرش
صفحهٔ ۱ از ۳