خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۹۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سعی روزیکاهش است ای بیخبر چشمی بمالآسیاها شد درین سودا تنکتر از سفال
۲
از کدورت رست طبعی کز تردد دست بستآب خاک آلوده را آرام میسازد زلال
۳
دستگاه جاه، اصلش واضع شور و شر استمیخروشد سیم و زر تا حشر در طبع جبال
۴
از فضولیهای طاقت عافیت آواره استغیر پرواز آتشی دیگر ندارم زیر بال
صفحهٔ ۱ از ۴