خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۷۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمنصد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من
۲
قدر لبم نشناختی با من دغاها باختیاینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن
۳
ای فتنهها انگیخته بر خلق آتش ریختهوز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن
۴
در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تودر بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن
صفحهٔ ۱ از ۳