خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۱۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارماکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
۲
گر ناله برآیم نفس سوخته بالمور اشک کنم گل قدم آبله دارم
۳
افسردگیم سوخت درین دیر ندامتپروانهٔ بی بال و پر شمع مزارم
۴
فرصت ثمر منتظر لغزش پاییستسعی قدم اکنون به نفس بست مدارم
صفحهٔ ۱ از ۶