خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۳۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیمیک دماغی داشتیم آن هم به سودا سوختیم
۲
کس درین محفل زباندان گداز دل نبودچون سپند از خجلت عرض تمنا سوختیم
۳
نشئهٔ تحقیق ما را شعلهٔ جوالهکردگرد خودگشتیم چندانیکه خود را سوختیم
۴
حال هم وهم است از مستقبل اینجا دم مزنآتش ما شد بلند امروز و فردا سوختیم
صفحهٔ ۱ از ۳