خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۳۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیتکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیمدور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم
۲
عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیمریخت قدرت بال و پر تا گرد این دامان شدیم
۳
جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیستاز چه یارب تشنهٔ این درد بیدرمان شدیم
۴
راحتی گر بود در کنج خموشی بوده استبر زبانها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم
صفحهٔ ۱ از ۴