خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۸۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رازِ تو فاش میکنم صبر نماند بیش از اینبیش فلک نمیکشد دردِ مرا و نی زمین
۲
این دلِ من چه پُرغم است وآن دلِ تو چه فارغ استآن رخِ تو چو خوبچین وین رخِ من پُرَست چین
۳
تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلمچند بُوَد بُتا چُنان چَند گَهی بُوَد چِنین
۴
سِر هزارساله را مستم و فاش میکنمخواه ببند دیده را خواه گُشا و خوش ببین
صفحهٔ ۱ از ۲