خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۸۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
۲
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامانشود دل خصم جان من کند هجران سزای من
۳
سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک اوشنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
۴
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهانچگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
صفحهٔ ۱ از ۲