خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیده ام پژمرده و حیران گل رویم هنوزآب فرصت رفت و مشتاق لب جویم هنوز
۲
شد خزان و بلبل از قول پریشان باز ماندمن همان دیوانه مرغ بی محل گویم هنوز
۳
دوش دستم راه دل گم داشت از مستی، ولیآشنای شیشهٔ می بود زانویم هنوز
۴
هر قدم صد کاروان مشک در دنبال ماندمن به بوی نافه دردنبال آهویم هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲