خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون آمد جان به لب، زانگونه شد محو تماشایشکه تا صبح قیامت، بر لب از حیرت، بود جایش
۲
فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه اورود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش
۳
به چشم مردمان از ضعف تن بنمایم و شادمکه بی تابانه هر جا می توان زد بوسه بر پایش
۴
بپوشید ای ملایک چشم تا دل ها به جا ماندکه باز از چهره یکسو می کند جعد سمن سایش
صفحهٔ ۱ از ۲