خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلی دارم که می جوشد ز هر مو چشمهٔ خونشنه آن خونی که بتوان از گرستن داد بیرونش
۲
به افسون می کند آلوده درد عافیت بخشمبیا ای مرگ و آزادی ببخش از ننگ افسونش
۳
ز گلگون کی نهد منت به دوش کوهکن شیرینکه ساق عرش غیرت می برد بر پای گلگونش
۴
اگر در جلوه گاه حسن آید عشق بی پرده شود معلوم بر لیلی، که لیلی بود مجنونش
صفحهٔ ۱ از ۲