خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو تیر از دل کشم کو شربتی از لعل خندانشکه با هوش آیم و در سینه دزدم نیش پیکانش
۲
به دامن چشمم از خوناب حسرت پاک می سازدولی گوید که خون کردی، تبسم های پنهانش
۳
حریم دل بود منزلگه دل ها، ولی عارفدلش در کعبه و همسایهٔ دیر است ایمانش
۴
به زجری کشتهٔ آن غمزه گردیدم، که از خجلتشهادت نامه ها شستند در کوثر، شهیدانش
صفحهٔ ۱ از ۲