خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز به میدان ما، فوج بلا بسته صفپای فلک در میان، رسم امان بر طرف
۲
خرقه شکافان شوق، بی دف و نی در سماعحله فشانان شید، تابع قانون و دف
۳
جان قدیم اشتها، مانده همان ناشتاوین تن حادث غذا، معدن آب و علف
۴
چیدم و دیدم تمام، آبی و تابی نداشتمیوهٔ این چارباغ، گوهر این نه صدف
صفحهٔ ۱ از ۲