خلوتی با قاآنی
غزل شمارهٔ ۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دی من و محمود در وثاق نشستیملب بگشادیم و در به روی ببستیم
۲
گفتم برخاست باید از سر عالمگفت بلی تا به مهر دوست نشستیم
۳
گفتمش ایثار راه میر چه بایدگفت دل و جان نهاده بر کف دستیم
۴
گفتم شیر از کمند میر نجسته استگفت که ما نیز از آن کمند نجستیم
صفحهٔ ۱ از ۳