خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۹۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
می گزید او آستین را شرمگین در آمدنبر سر کویی که پوشد جانها حله بدن
۲
آن طرف رندان همه شب جامهها را می کنندتا ببینی روز روشن ما و من بیما و من
۳
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوزشاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
۴
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار اوشرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن
صفحهٔ ۱ از ۳