خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینمکه غم تو به بازیچه می برد دینم
۲
فروغ آیینه ام بی چراغ مجلس نیستکجاست سرمه کش دیدهٔ خدا بینم
۳
امام شهر که مستم ندیده، حیران بودبیا بگو به تماشا، کنون که رنگینم
۴
ز من فراغت فردوس دور باد که منبساط ماتمیان بر فراغ می چینم
صفحهٔ ۱ از ۲